Get Adobe Flash player

خاطره سفر به استرالیا

 

خاطره سفر به استرالیا

هر سفری خاطره فراموش نشدنی­ای را برای انسان باقی نمی گذارد ولی بعضی سفرها به خاطر وقایعی که در آنها اتفاق می افتد خاطره انگیز می شوند.

سال 1988 بود و مدیر کنترل کیفیت شرکتی به نام لینک تکنولوژیز بودم و رقیب شماره یک ما شرکت وایس تکنولوژی بود که البته یکسال بعد شرکت ما را خرید. قرار بود من و رئیس یکی از بخش های مهندسی سفری به سیدنی و ملبورن برویم تا نمایندگانمان در آن دوشهر را ببینیم و مشکلات احتمالی اشان را حل کنیم. من یکسالی بود که سیتی زن امریکا شده بودم و فکر می کردم که دیگر با پاسپورت امریکایی مسافرت به هر کشوری سهل خواهد بود. مدتی طول کشید تا بفهمم که حتی پاسپورت امریکایی نیز حریف محل تولد تهران، ایران نمی شود و بعضی کشورها کاری به این که شما سیتی زن امریکا یا هرکجای دیگر هستید ندارند و به خاطر محل تولد شما را راه نمی دهند یا به این آسانی ها راه نمی دهند. اخیراً شنیده ام که بحرین نیز به این نوع کشورها تبدیل شده که متولدین ایران را علی رغم اینکه چه نوع پاسپورتی دارند راه نمی دهد. بهرحال من و این همکار امریکایی همزمان تقاضای پاسپورت استرالیا را یک ماه قبل از سفر دادیم. ظرف 48 ساعت ویزای ایشان حاضر شد ولی از مال من خبری نشد. فکر کردم که حتماً تا چند روز بعد می رسد ولی چند روز شد چند هفته و هنوز خبری از ویزا نبود و هربار که زنگ می زدم می گفتند که تحت بررسی است. بالاخره رسید به یک روز قبل از حرکت ما که یک روز جمعه کاری آخر هفته بود. به کنسولگری استرالیا در سان فرانسیسکو زنگ زدم و گفتم این ویزای من پس چی شد؟ الان یکماهه که تقاضا کرده­ام. طرف گفت که هنوز این در دست بررسی است. من که عصبانی شده بودم گفتم: ببین آقا من یا امریکایی محسوب می شوم یا ایرانی. اگر امریکایی ام که چطور ویزای همکارم که درجه کاری پایین تری از من دارد دو روزه آمد ولی ویزای من یکماهه هم نیامده، به این می گویند تبعیض و در امریکا تبعیض به هر شکل و نوع آن ممنوع و محکوم است. پس من با روزنامه های تماس گرفته و اینرا اعلام خواهند کرد. اگر هم که من ایرانی هستم من رئیس انجمن متخصصین ایرانی در کالیفرنیا هستم و روز دوشنبه چهارصد نفر را می آورم جلوی کنسولگری شما که به خاطر این عمل شما تظاهرات بکنند. طرف که دید من ظاهراً توپم پر است بلافاصله گفت: شما شماره اتان را بدهید من زنگ می زنم. دو دقیقه بعد زنگ زد و من گوشی را برداشتم. گفت چرا خودتان برداشتید مگر شرکت تلفنچی ندارد؟ گفتم شاید من شخص مهمی هستم و خط مستقیم هم دارم اگر تلفنچی را می خواهی شماره فلان می باشد. پنج دقیقه بعد از طریق تلفنچی وصل شد و البته قبل از وصل شدن استنطاق کامل کرده بود که نام شرکت چیست؟ نام مدیرعامل آن چیست؟ محصول شرکت چیست؟ آیا شرکت امریکایی است یا ایرانی؟ بهرحال پس از وصل شدن به من طرف گفت: بسیار خوب ما به شما ویزا می دهیم ولی ما تا ساعت 5 بیشتر باز نیستیم (ساعت 4 بود) اگر رسیدید که رسیدید. در واقع او حساب کرده بود که فاصله شهر فریمانت یعنی جایی که کار می کردم تا سانفرانسیسکو حداقل یکساعت است و از آنجا که در سانفرانسیسکو جای پارک هیچگاه موجود نیست مگر در پارکینگ ها یکساعت و ربع طول می کشید تا من برسم و بعد روز دوشنبه هم که دیگر ویزا به درد من نمی خورد و همکارم بدون من می رفت. از او تشکر کرده و دوان دوان به سوی ماشین رفتم و سوار شده و با سرعت هرچه تمامتر در حدی که پلیس مرا نبیند راهی سانفرانسیسکو شدم. ساعت 5 در حالیکه در کنسولگری را داشتند می بستند پایم را لای در گذاشتم و گفتم من رسیدم. اجباراً مرا به داخل دعوت کردند و همانجا ویزا را صادر کردند. روز شنبه سوار هواپیما شده و یکشنبه به استرالیا رسیدیم. عبور از گمرک هم خیلی آسان نبود و سبیل من تابلو بود (بعد از آن سفر سبیل را زدم و تعادلم بهم نخورد و مسافرت هایم خیلی آسانتر شد!) از همکار امریکایی ام پرسیدند که این آقا با شماست؟ چون جواب مثبت بود من هم اجازه ورود یافتم!

صبح دوشنبه "تری" مدیرعامل شرکت مهماندار ما آمد و ما را از هتل به شرکتش برد. در دفتر وی نشسته و مشغول مذاکرات بودیم که منشی اش وی را برای امر مهمی به بیرون دعوت کرد. تری پنج دقیقه ای را رفت و بعد با خنده بازگشت. گفتیم: چرا می خندی؟ گفت: تلفنی از وزارت خارجه امان داشتم که می خواستند بدانند که آیا به شخصی متولد ایران به نام فرهاد کاشانی ویزا بدهند یا نه؟ و من هم بهشان گفتم: می خواهید از خودش بپرسید چون توی دفترم نشسته؟!! آنها می گویند امکان ندارد چون ما هنوز ویزایشان را تأیید نکرده ایم و تری می گوید می خواهید خودتان بیایید اینجا چک کنید!!! بهرحال معلوم شد که واقعاً ویزای من در جریان بوده ولی هنوز حاضر نبوده ولی تهدیدات من موجب شده که ویزا را بدون چک کردن بدهند.

اتفاق جالب دیگری که در این سفر افتاد این بود که به یک شرکت دیگر که نماینده توزیع محصول ما و محصول خیلی شرکت های دیگر بود سر زدیم. کارمندان آن شرکت همگی تی شرت شرکت ما را پوشیده بودند که آرم LINK TECHNOLOGIES بر روی آن بود و ما هم خیلی خوشحال شدیم که آنها آنقدر نسبت به شرکت ما وفادارند.

پس از پایان میتینگ ها ما خداحافظی کرده و قرار شد که با تاکسی به هتل برگردیم. وقتی در بیرون ساختمان شرکت منتظر تاکسی بودیم همکارم گفت که کیفش را در طبقه دوم جای گذاشته است. بلافاصله برگشتیم و دیدیم که تمام کارمندانی که تا چند لحظه پیش تی شرت لینک تکنولوژیز را پوشیده بودند اکنون لباس WYSE TECHNOLOGY رقیب بزرگ ما را پوشیده بودند. ظاهراً آنها نیز قرار بود برای بازدید همانروز بیایند. بهرحال کارمندان همه خجالت زده شدند ولی همه آن را به خنده و شوخی برگزار کردیم و کیف همکارم "داگ" را برداشتیم و از ساختمان خارج شدیم.

این دو خاطره جالب از سال 1988 با من مانده اند پس حتماً برایم باید جالب بوده باشد. این روزها در تبلیغات شبکه های ماهواره ای تبلیغ فروش تابعیت کشورهای گمنام پخش می شود که آنها را حتی روی نقشه هم نمی توان پیدا کرد. جایی که سیتی زن امریکا نتواند به بحرین و چند کشور دیگر برود و مطمئناً سیتی زن این جزایر کوچک نیز نمی توانند به راحتی به جاهایی مانند امریکا سفر نمایند و محل تولد همیشه گریبانگیرشان خواهد بود.

 

خانه اپرای سیدنی